تمام راه به تو فکر میکردم..




About Weblog


خالیم..خالی از رویا..خالی از انگیزه..روزی تصور میکردم باهوشترینم..اما اشتباه میکردم..گمان میبردم شادترینم..بودم اما نیستم..
آه روزهای جوانیم..
لحظه به لحظه منو ترک میکنید و جای خودتون رو به اندوه و افسردگی میدید...


Menu

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

Recent Posts

کات
داستان حماقت
دلهره
شکست خورده
رفت
اسم
نمره
روز نوشت
خاطره خوابگاه
آرزو

Archive

دی 1391
آذر 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اسفند 1390
اسفند 1389
دی 1389
مرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
دی 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آبان 1387


Rss



۲۴ دی ماه بالاخره با کمک دوستم تونستم بهش بگم که کات کنیم.اونم بدون هیچ اصراری قبول کرد.سعی داشت بهم بگه که براش سخته.اما واقعا هم براش سخت نبود! و بهم گفت واقعا شرایطمون جور نبود. تو تصمیم منطقی گرفتی. و فردا شبش یعنی ۲۵ دی. با یه آی دی دیگه دوستم امتحانش کرد. و اونم قبول کرد که باهاش چت کنه و با هم آشنا شن...دنیای واقعا زشتیه...زشت زشت زشت...
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 13:2 توسط سیب |


توی سایت مرجع متخصصین چرخ میزدم.برام چند بار پیام گذاشته بود اما جواب نمیدادم.برام پیام گذاشت چه لبخند زیبایی دارید..بهش جواب دادم..!!درست مث یه دختر احمق!!تشکر کردم.برام آرزو کرد که همیشه این لبخند رو لبام باشه..باز تشکر کردم..تنها بودم.آخ که خوابگاه آدمو میکشه.بهم گفت بیا چت کنیم..قبول کردم!!!چرا؟؟؟گفت فوق برقه و ...از خودش گفت و از من پرسید و...گفت تا حالا با کسی بودی؟گفتم نه..تعجب کرد..تا ساعت ۴ صبح حرف زدیم..عکسمو براش فرستادم..عکسشو دیدم..نسبت بهش حس خوبی داشتم.گفت با یکی بوده ولی حتی نبوسیده اونو..در حدی که کنار هم بشینن و تی وی ببینن..عین احمقا باور کردم..گفت با هم نامزد بودن اما به هم خورده..گفت باهام ازدواج کن.روی ازدواج باهام فکر کن.گفتم نه.اصرار کرد.گفتم نه.مدام میپرسید دوستم داری؟گفتم حس خوبی دارم بهت اما نمیتونم باهات ازدواج کنم.گفت یعنی منو نمیخوای؟...

همه چیز داشت تموم میشد..حتی اسمشو از تو لیستم پاک کردم..۲ هفته بعد تو اوووو آن بودم..دیدم برام پیام گذاشته. پرسیده بود اگه کسی تو اوووو آفلاین باشه بقیه میفهمن که هستی؟ بعد ها فهمیدم که میخواسته بدونه عشقش پیاماشو میبینه یا نه.!!

جوابشو دادم..

اما بازم سر حرفو باز کرد..پرسید نمیخوای رو پیشنهادم باز فکر کنی؟

گفتم نه..

از خودش گفت و اینکه با دختر قبلی به دلیل تفاوت فرهنگی که داشتن به هم زدن..اون اهل مشروب خوردن بوده..دکتر بوده..خیلی اپن بوده..زیادی به دوستاش بها میداده..جوری میگفت که حس کردم توافقی جدا شدن...

دوباره یه عکس دیگه ازم خواست..بهش دادم..خیلی خوشش اومد..اصرار میکرد که به ازدواج باهاش فکر کنم..

چند وقت بعد تو حرفاش گفت که دختره ترکش کرده..

چند شب بعد داغون داغون بود..ازش پرسیدم چته..قفل زبونش رو باز کرد..گفت عاشقش بودم..۵ سال نامزد بودیم..اما یه دفه و بی دلیل ترکم کرد..میگفت این قضیه مال سال ۸۹ هست..اما هنوز براش تازه س..میگفت داره دیوونه میشه..تحمل نداره..

روزها گذشت و فهمیدم که قبلا هم یه بار ترکش کرده بوده اما بعد از ۲-۳ ماه ازش خواسته برگرده و اونم برگشته..

روزهای دیگری هم گذشت و من فهمیدم که وقتی اومده سراغ من هنوز ۲ ماه هم نگذشته بوده از زمانی که دختره ترکش کرده!!!!

اون از شدت ناراحتی و تنهایی سمت من اومده بوده..

حالا هم میگه موندم چیکار کنم..میگه خیلی دوسش دارم.نمیتونم خاطرات خوبشو فراموش کنم.میگه دختر خیلی خوبی بوده اما به دلیل فشار کاری اعصابش به هم ریخته و با من سرد شده..

میگم برگرد سمتش..میگه میترسم دوباره ترکم کنه..

الان نزدیک ۳ ماهه که با هم فقط تلفنی حرف میزنیم..عاشقش شدم..دیوونه شدم..زده به سرم..اما حاضرم برگرده و بره سراغ اون..

میگه عاشقم شده و به خاطر عشقی که به من داره و مسوولیتی که حس میکنه نسبت به من نمیتونه بره سراغ اون..

ازش بارها خواستم برگرده و بره..اما میترسه..

ازش پرسیدم چقدر مطمئنی اگه بری سراغش برمیگرده؟ میگه صد در صد مطمئنم که برمیگرده!!!

خدایا بهم رحم کن..نه تو سنی هستم که بتونم تحمل کنم..نه شرایط درسی مناسبی دارم..خدایا بهم کمک کن بتونم تصمیم درستی بگیرم.کمک کن زودتر تصمیمشو بگیره و منو راحت کنه..خدایا به دادم برس..خواهش میکنم..

هیچ احمقی مثل من هست؟؟؟

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 22:35 توسط سیب |


روز به روز مطمئن تر میشم..میدونم که دوستم داره..اما الان فقط عذاب وجدان داره..دلش میخواد برگرده سمت اون دختر..اما میترسه من دیوونه شم..میگه بیشتر از هرچیز نگران منه.که ضربه نخورم..آخ چقدر احمقم.چرا باور کردم که میتونم باهاش باشم؟چرا؟ الان فقط منتظرم که خیالمو راحت کنه.کاش زودتر میرفت سراغش.
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 22:4 توسط سیب |


باید چیکار کرد؟دوستش دارم.میگه دوستم داره.میگه عاشقم شده.اما حس میکنم داره ازم به عنوان یه دارو استفاده میکنه.یه درمان...درمان اینکه عشق قبلیش ترکش کرده..هرگز فراموشش نکرده...ونخواهد کرد..اونو میپرستیده..دیوانه وار دوستش داشته..اون ترکش کرده..هرجا میره اونو میبینه..همه چیزو با اون مقایسه میکنه..من سرکارم..دارم خودمو گیر میارم..بدجور احمق شدم..
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت 19:3 توسط سیب |


دلم گرفت..برام صبر نکرد..حتی وقتی رفت بهم نگفت که میره..میگفت ۱۰ سال برات صبر میکنم..

چقدر احمقم من...

بی ربط:

امروز وسط ابروهامو برداشتم..

نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 21:0 توسط سیب |